تبلیغات
موزیک جدید - چهار داستان درباره حضرت موسی (ع)

چهار داستان درباره حضرت موسی (ع)

سه شنبه 9 آذر 1395 11:56 ب.ظ

 

چهار داستان درباره حضرت موسی (ع) :: احکام و قرآن

  • چهار داستان درباره حضرت موسی (ع) :: احکام و قرآن

    نقل شده است که در زمان حضرت موسی(ع) جوانی

     بسیار مغرور و از خود راضی بود که همواره مادرش را رنج می داد.

    بی مهری او به مادر به جایی رسید که ؛

    روزی مادرش را که بر اثر پیری و ضعف که توان راه رفتن نداشت 

    به کول گرفت و بالای کوه برد و در آنجا گذاشت تا طعمه ی درندگان شود.

    هنگامی که مادر را آنجا گذاشت و از بالای کوه پایین آمد تا به خانه باز گردد، مادرش به این فکر افتاد که مبادا پسرم از پرتگاه بیفتد و زخمی شود؛ یا طعمه ی درندگان گردد.

    برای پسرش چنین دعا کرد!:

    خدایا! پسرم را از طعمه ی درندگان و گزند حوادث حفظ کن،

     تا به سلامت به خانه اش باز گردد!!

    ٌاز سوی خداوند به موسی(ع) خطاب شد: 

    ای موسی به آن کوه برو و مهر مادری را ببین،موسی(ع) به آنجا رفت، 

    و وقتی که مهر مادری را دریافت، 

    احساساتش به جوش وخروش آمد که به راستی مادر چقدر مهربان است

    خداوند به او وحی کرد:ای موسی، من به بندگانم مهربان تر از مادرم!!!

    روزی موسی به پیشگاه خداوند عرضه داشت:

     خدایا امروز من را به برخی اسرار و امور نهفته آگاه کن!

    خداوند خطاب به او فرمود: به کنار چشمه برو،

    خود را در میان گیاهان مخفی کن و نگاه کن چه حوادثی در آنجا رخ می دهد!

    موسی این کار را کرد و به نظاره ی چشمه پرداخت.

    در همان لحظه سواری به کنار آب آمد ،لباس خود را در آورد و آب تنی کرد

     و سپس لباس بر تن کرد و رفت.اما کیسه ی پول های خود را جا گذاشت.

    کودکی کنار چشمه آمد و کیسه ی پول را برداشت و رفت.

    موسی شاهد بود که در همان لحظه  کوری به کنار چشمه آمد و آنجا نشست.

    در همین لحظه سوار به دنبال کیسه ی خود بازگشت و چون کیسه را نیافت،

    از کور پرسید:آیا تو کیسه ی پول مرا ندیدی؟

    کور که از هیچ چیز اطلاع نداشت ،اظهار بی خبری کرد.

    سوار،باچند ضربه،کور را از پا در آورد و او را کشت و گریخت.

    موسی بعد از این واقعه عرض کرد: خدایا!

    این چه حادثه ای بود که به من نشان دادی؟

    حکمت هرچی بود این گونه بود که فرد بی گناه کشته شد!!!

    خداوند فرمود:ای موسی!پدر این کودک مدت ها نزد مرد اسب سوار،

     کار کرده بود و دقیقا آنچه در کیسه بود،حق او بود

     که مرد اسب سوار از پرداخت آن خودداری کرده بود.

    اینک کودک وارث پدر است که از این راه به حق خود رسید.

    اما آن کور که تو دیدی در جوانی پدر آن سوار کار را به قتل رسانده بود

     و اکنون با حکمت و عدالت به سزای عمل خود رسید

    در دوران حضرت موسی(ع) حاکم ستمگری بر تخت حکومت نشسته بود.

    مرد صالح و نیکی نیز در آن دوران حکومت می کرد.

    شخص مومنی نزد فرد صالح رفت و از او خواست برای او پیش حاکم واسطه شود.

    مرد صالح قبول کرد و با واسطه گری مشکل مومن حل شد.

    اتفاقا،هم حاکم و هم مرد صالح در یک روز از دنیا رفتند.

    مردم جمع شدند و جنازه ی حاکم را با احترام به خاک سپردند.

    اما جنازه ی مرد صالح روی زمین ماند.بعد از سه روز جنازه ی آن مرد،کرم برداشت.

    حضرت موسی از موضوع اطلاع یافت و با ناراحتی به خداوند عرض کرد:

    خداوندا !!چرا جنازه ی ستمگری که دشمن توست باید با احترام دفن شود،

    اما جنازه ی دوست داران تو اینگونه با خواری روی زمین باقی بماند؟ 

    آیا این درست است؟

    به موسی(ع) وحی شد:ای موسی!

     آن مرد برای برآوردن حاجت یک مومن به آن حاکم ستمگر رو آورد

     و حاکم نیز حاجت را برآورد.من نیز اجر دنیوی حاکم را دادم و کارش را  جبران کردم.

    اما حشرات را به سمت فرد صالح افکندم،چراکه او نباید از ستمگر درخواست کمک می کرد 

    و نباید پیش ظالمان، کج می کرد.

    او باید برای این کار، هر چند برای براوردن حاجت یک مومن باشد مجازات شود.

    خداوند به حضرت موسی(ع) وحی کرد که حتی نمک طعامت را از من بخواه.

    روزی حضرت موسی به  پروردگار متعال عرض کرد:

    «دلم می خواهد یکی از آن بندگان خوبت را ببینم.»

    خطاب آمد:«به صحرا برو.آنجا مردی کشاوزی میکند.او از خوبان درگاه ماست.»

    حضرت به صحرا آمد و مردی را مشغول به کشاورزی دید.

    حضرت تعجب کرد که او چگونه به درجه ای رسیده است

     که خدا می فرماید او از خوبان ماست.

    از جبریل پرسش کرد. جبریل عرض کرد:

    در همین لحظه خداوند او را امتحان میکند ،

    عکس العمل او را مشاهده کن.

    بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد.

    نشست و بیلش را در مقابلش قرار داد و گفت:

    «مولای من،تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم،

    حال که تو مرا نابینا می پسندی من نابینایی را بیشتر از بینایی دوست دارم.»

    حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده است.

    رو کرد و به آن مرد فرمود:ای مرد،من پیغمبرم و مستجاب الدعوه.

    می خواهی دعا کنم خداوند چشمانت را شفا دهد؟مرد گفت:خیر.

    حضرت فرمود چرا؟

    گفت:آنچه مولای من برای من اختیار کرده

     بشتر دوست میدارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم


برچسب ها: چهار ، داستان ، درباره ، حضرت ، موسی ، (ع) ،